|
|
|
ماه ِ من ! زندگی ِ مرا ، یک مـِه ، فرا گرفته . اولین مه ، که می توان پشت ِ آن را دید . من اما ، توی این مه مانده ام . قصد ندارم برگردم به عقب . قصد ندارم از این مه رد شوم . چشم هام را هم بسته ام ، تا تلخ های پشت ِ این مه ِ رقیق ، مرا از دنیایم بیرون نکشند . شادی هایم را گذاشته ام کف ِ دستم و دارم می رقصم ، در این مه ِ رقیق . ماه ِ من ! اگر قرار است باد بیاید و این شادی ِ مرا ببرد با خود ، بگو مرا هم ببرد . به هر جا که نه به امید نیازی باشد و نه آرزویی . به هر جا که حسرت ها نتوانند بسوزانند روزهای آدم را . به هر جا که بی دل بتوان نفس کشید .
ماه ِ من ! یکی هست ، دقیقاً شبیه ِ تو ! اصلاً عین ِ خود ِ خود ِ تو ! که ... ماه ِ من ! نکند "او" ، خود ِ تو باشد ؟!
می دانی ، ماه ِ من !؟ "واقعیت گاه به هزار زبان خودش را برایم معنا می کند اما من از هیچ کدام از زبان هایش هیچ کلمه ای را تشخیص نمی دهم ." ماه ِ من ! من از واقعیت ، متنفرم . پی نوشت : شعر ِ توی گیومه ، از تماشاگر ، نویسنده ی وبلاگ ِ پشت ِ پنجره
¤ نوشته شده در تاریخ جمعه 1389/12/13 ساعت 19:27 توسط لیلی
ماه ِ من ! "بیا از پشت بغـ*ـلم کن . بذار پشتم بهت گرم شه" . ماه ِ من ! بغـ ـلم می کنی ؟ می شوی ضامن ِ امنیت ِ من ؟ ] جمله ی توی گیومه ، از وبلاگ ِ خرس قهوه ای [
می دانی ماه ِ من ؟! که خیلی تنهام ؟ که خیلی بغض دارم ؟ که رنجیده ام از خواهر ؟ من نیاز دارم ، به چشمانی که بگویند "من کنار ِ ت هستم" .
¤ نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1389/08/23 ساعت 23:0 توسط لیلی
ماه ِ من ! به خدایت بگو یک فرصت ِ دوباره ، برای عشق ورزیدن ، به من بدهد . دلم برای لیلی بودن تنگ شده . دلم یک مجنون می خواهد . تو بشو مجنونم ، من می شوم لیلی ، پروانه ، می گردم دور ِ ت . من می خواهم زندگی را زندگی کنم ، ماه ِ من ! من می خواهم عشق را زندگی کنم ، ماه ِ من !
¤ نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1389/07/25 ساعت 20:16 توسط لیلی
ماه ِ من ! می خواهم دستانم را بیندازم دور ِ گردنت ، تو را بچسبم محکم ، و تو ، دستانت را قفل کنی دور ِ کمرم محکم ، و بگذاری هر چه دلم می خواهد سکوت کنم . این را که می دانی ، ماه ِ من ! سکوت ِ من ، از هزار گریه و ضجه زدن ، بدتر است . وقتی سکوت می کنم ، بدان ، که پُرم از گلایه و گریه ، لال شده ام ، و تسلیم .
¤ نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1389/07/25 ساعت 20:15 توسط لیلی
ماه ِ من ! می شود برایم یک پازل بیاوری ؟ یک پازل ِ 1000 تکه . می خواهم ، تصویر ِ من و او باشد . تصویری ، از همان لحظه که می بـ ـوسید و می بـ ـوسید و می بـ ـوسید ، من زل زده بودم توی چشم هاش ، زل زد توی چشم هام ، با نگاهش و زبانش گفت "جااان ؟" و من آن لحظه ، به اوج رسیدم . نه ، 5000 تکه نمی خواهم . می ترسم از میان ِ تکه های ریز ِ ریز ، نتوانم آن چشمانش را ، نگاهش را بشناسم و بچینمش . می دانی ؟ آن نگاه ها ، دارایی های من هستند . اگر نشناسمشان ، اگر از دست بدهمشان ، ... برایم می آوری ، ماه ِ من ؟
¤ نوشته شده در تاریخ جمعه 1389/07/23 ساعت 22:22 توسط لیلی
همیشه به او می گفتم ، همیشه به من می گفت : - تا حالا بهت گفته ام چقدر دوستت دارم ؟ - نه ؟ - بیشتر از جونم . تا آخر ِ کائنات . آخر ِ کائنات ِ او ، 17 تیر 87 بود . و آخر ِ کائنات ِ من ، 3 مهر 87 . ماه ِ من ! تو فقط بگو "دوستت دارم" . آخرش را مشخص نکن . اصلاً دوست داشتن مگر انتها دارد ؟ مگر تمام می شود ؟ آن هایی که فکر می کنند دوست داشتنشان یک جایی تمام شده ، مطمئناً اصلاً دوست نداشته اند .
¤ نوشته شده در تاریخ جمعه 1389/07/23 ساعت 22:20 توسط لیلی
ماه ِ من ! نمی دانی که "خداحافظ تا اطلاع ِ ثانوی" یعنی چه . یعنی انتظار . یعنی چشم هایت سفید شود به آمدنش . یعنی فرو ریختن . یعنی در آخر بفهمی که مدت هاست دارد به تو و انتظار َت می خندد . خلاصه کنم برای من ، "خداحافظ تا اطلاع ِ ثانوی" یعنی درد . هیچ وقت این کلمات را به کار نبر ، ماه ِ من !
¤ نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1389/07/22 ساعت 20:48 توسط لیلی
ماه ِ من ! این بی انصافی ست . که بعضی ترانه سراها ، می سرایند ، ناب . اما همه ی به به و چه چه ها ، برای خواننده ست . من ، همیشه در دلم ترانه سراها را بیشتر قدر می دانم .
¤ نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1389/07/21 ساعت 23:15 توسط لیلی
ماه ِ من ! بخشیدن را به من یاد ده ! که ببخشم آن ها را . بخشیدن ، تنها راه ِ خلاصی ِ من ، از اینهمه گلایه است.
¤ نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1389/07/21 ساعت 23:1 توسط لیلی
ماه ِ من ! یک زن ، نوشته "او رفته، تا شما کسی نباشید که می رود." بعد ، عنوان ِ متن را نیز گذاشته "آن هایی که می روند، عاشق ترند." باور کنم ، ماه ِ من ؟! باور کنم که ، آن هایی که رفتند ، عاشق تر بودند ؟
¤ نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1389/07/21 ساعت 22:55 توسط لیلی
ماه ِ من ! کَسی می گوید : کلید ِ دستیابی به شادی ِ خود را ، در جیب کسی دیگر نگذارید . آن را پیش خودتان نگه دارید . می دانی ، ماه ِ من ! من ، از این به بعد ، این کلید را ، هیچ وقت در جیب ِ تو نخواهم گذاشت . فقط یک مشکل هست . من این کلید را گم کرده ام . هر کَسی که آمده ، یک کلید به من داده ، و با رفتنش ، آن را پس گرفته است . کلید ِ شادی ِ من کجاست ، ماه ِ من ؟ کلیدی که از آن ِ خود ِ من باشد . باید آن را پیدا کنم .
ماه ِ من ! درد می کند پیکر ِ عاشقانه هایم . ] جمله ی "درد می کند پیکر عاشقانه هایم" ، از تنها [
می دانی ، ماه ِ من ! بعد از چند سال ، من امروز نام ِ آن ادکلن را می دانم . ادکلنی که دیوانه اش بودم . دیوانه ی آدمش . هیچ وقت آن را نه خواهم خرید و نه هدیه خواهم گرفت . می دانم . می دانم اگر داشته باشمش ، باید در گذشته زندگی کنم ، باید هر روز از آن بو ، بی قرار شوم . می ترسم دیوانه کند مرا .
¤ نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1389/07/05 ساعت 22:30 توسط لیلی
دکتر می گوید هموگلوبین ِ خونم پائین است . من که می دانم . بـ ـوس ِ خونم پائین آمده . آغـ ـوش ِ خونم پائین آمده . حالا چه کار کنم ، ماه ِ من ؟
ماه ِ من ! چقدر بد است ، وقتی آدم دلش می گیرد ، از نزدیکترین هایش . این محبت هایم به آنها را ، وظیفه حساب می کنم ، دین حساب می کنم ، که توقع ِ قدرشناسی نداشته باشم . اینطوری راحت ترم . دیگر دلم نمی گیرد . اصلاً باید یادم باشد که هیچ وقت توقع ِ محبت ، در قبال ِ محبت نداشته باشم . ] دین ، کسر به دال [
ماه ِ من ! راهنما می گوید ، اینهمه دور و بَرَم ، که برای من نابهنجارند ، برای آنها ، این منم که نابهنجارم . من تسلیم نمی شوم . من نابهنجار خواهم ماند . من رنگ ِ آنها نخواهم شد . من ، خودم خواهم ماند .
¤ نوشته شده در تاریخ جمعه 1389/07/02 ساعت 2:28 توسط لیلی
راستی ، ماه ِ من ! تو تا به حال نگفته ای غذای مورد ِ علاقه ات چیست . می خواهم برایت بسازمش ، با عشق .
¤ نوشته شده در تاریخ شنبه 1389/06/27 ساعت 21:26 توسط لیلی
|